تبليغاتX
سعید مرادی
سعید مرادی شاعر و روزنامه نگار

نتيجه نهايي انتخابات مجلس شوراي اسلامي در حوزه مسجدسليمان- لالي- هفتكل وانديكا

 

1- دكتر اميدوار رضايي ميرقائد                           37062    راي

2- حجت الاسلام احمد رضا حاجتي                      32032     راي       

3- دكتر اسماعيل جليلي                                    15802     راي         

4- حميد قنبري                                              1346       راي                  

۵-  يونس شجاعي                                          1295       راي

6- دكتر فولادي                                             962         راي

7- علي بهرامی آسترکی                                            4۱۸راي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:8  توسط سعید مراد ی  | 

 

گپ وگفتي با رستم اله مرادي

 

گفتگواز:سعيد مرادي

 

 

آه اي همه شور هاي شاد ومضطرب در دل اي شعر!

 

 

اشاره كوتاه:

رستم اله مرادي از شاعران پرتوان خطه هميشه شعر خيز مسجدسليمان است. زياد اهل گفتگو با مطبوعات نيست.شعرهايش بيشتر از اينكه در مطبوعات داخلي چاپ شود در مطبوعات خارج از كشور به زيور چاپ آراسته شده است.اله مرادي از آن دسته شاعراني است كه روياي بي تارو پود مشكلات تاكنون موجب شده كه هيچ دفتر شعري مستقل ارائه ندهد گفتگوي من با ايشان را مي خوانيد:

 

 

لطفا خودتان را معرفي كنيد؟

 

رستم اله مرادي- اواخر سال 1338 در مسجدسليمان ودر يك خانواده پر جمعيت كارگري به دنيا آمدم. دوران تحصيلات ابتدايي ومتوسطه به اضافه ي دوره دانشسراي مقدماتي را در همين شهر به اتمام رسانده ام. ليسانس ادبيات فارسي ودبير دبيرستانهاي ولايت خويشم.از پدر ومادر چيزي جز سرشته اي از ستارگان شهيد برزخم وكورسوي تبسم به ياد نمي آورم،اگر بتوانم چيزي بر اين يادآوران بيفزايم تجسد بلوغ ملال گاه مطبوع شان است يعني من! نشسته در ورطه اي گم از طلوع وغروب كه شايد هم ورطه نباشد بلكه فرازي به قصر اندوه است.

فكر هم سالي تولدم با مرگ جسمي نيماي بزرگ هميشه مرا مي ميراند.

 

جناب اله مرادي آيا تعريف مطلقي از شعر مي شود انجام داد ومرز روشني بين شعروغير شعر مشخص ساخت؟

 

همين كه شما اين تمايز را در قالب يك پرسش ديرينه اما در هر حال تازه حس ولاجرم براي خودتان حل كرده ايد،يا از جهتي ديگر بگويم در سوال شما يك باور قطعي كه همان مرزبه وضوح رسيده كه دلالت بر نياز انسان ورمز وارگي اين نياز به شعر دارد پاسخ شما وخواننده يا مخاطب اين گفتگوست،در غير اينصورت هر تعريفي كه بنده از شعر داشته باشم بر پايه ي نگرشي مبتني بر جنبه هاي مختلف استدلالي يا تمثيلي يا استقرائي عاقبت چيزي جز يك واگويه ي فردي كه ممكن است فرديت هاي ديگري را با تمايل يكسان ارادي وبرداشت هاي همگون ارتداعي هاي ممكن ،هم راي وهمدل سازد،نخواهد بود. اين را بابت مطلق بودن خود شعر كه به حادترين صورت وكيفيت ممكن برايم بسيطي مركب تر از هر مركبي ست مي گويم وچون نقش حس در اين دريافت خيلي اساسي است چندان فكر نكرده ام كه تعريف مطلقي از آن داشته باشم،راستي چه تعريفي دارد به رويا،رويا ديدن وبه فكر فكر كردن؟اگر به تعريفي از توازن اين حالات با هم توفيق بيابيم كلمات وانديشه هاي آنان مي توانند شعر باشند نه تعريف آن؟

نمي دانم تا چه حد اين رنگ ها كه من گنجانده ام در دل مي توانند ديدني وشيرين يا عكس اين ها باشد. آه اي همه شور هاي شاد ومضطرب در دل اي شعر!

 

در شعرهاي سپيد،حجم،ناب،گفتار،پست مدرن و....تفاوت روشني با نثر شاعرانه ديده نمي شود وجه تمايز اينگونه اشعار از نثرهاي زيباي ادبي را تا آنجا كه مي توانيد روشن سازيد؟

 

وجه تمايزشان مي تواند دست كم سكوت من در برابر كمي بي توجهي كه در اين پرسش نسبت به شعر وسرنوشت آن نهفته است باشد. كدام يك از عناوين والقابي كه به جريان هاي مختلف شعر ايران پس از نيما داده اند به جز يكي دومورد چهره هاي شاخص وماندني نداشتند وندارند؟اين جريان ها بر اساس بداعت ها و جلوه گري شان در ساحت شعر پديد آمده ونام گذاري شده اند.درخصوص شعر گفتار مثلا به عنوان موردي كه سابقه ي پيشين دارد ودر عين حال ديرينه!در "آرش"ويژه نامه ي "فروغ" گفتگويي م آزاد  با فروغ داشته است اگر حافظه ام ياري كند سالهاي 40-42 كه محور آن گفتگو محاوره وگفتار در شعر است،در مجله ي معيار خواندم كه آقاي رحماني شاعر ارجمند آن را با فولكلور يا جزيي از آن يكي دانسته اند كه من فكر مي كنم نظر وتفكريست متين ومنطقي ،راستي اشعار بابا طاهر همداني،فايز دشتستاني،يا نمونه اي مثل اين بيت سعدي كه نمونه اش در شعر كلاسيك ونيما وپس از نيما فراوان است،شما مي توانيد شعر اكثر شاعران دوره مشروطيت را با قاطعيت به ياد آوريداما:

بگذار تا مقابل روي بگذريم       دزديده در شمايل خوب تو بنگريم

كه خصيصه ي بارزشان چيزي غير از گفتاري بودن آن ها نيست.هرچند اين پاسخ منزله ناديده گرفتن زحمات وكم كردن ارج واحترام ديگران نيست.نميدانم تا چه حد شاعر همشهري مان در منظور شما لحاظ شده است،كه مي دانم خواسته ايد مرا به حرف بكشانيد،خيالتان را آسوده كنم كه اين شاعر در استفاده از تكنيك وبهره مندي از تم مثلا آغاز وپايان" نامه " موفق بوده اند.

 

به نظر شما اتكاء به ادبيات پيشين تا چه حد مي تواند به كمال يافتن شعر معاصر كمك كند؟

 

تا آن حد كه مي توان تصور كرد!مگرنيما وپيروانش وپس از آن ها كاري به جز اين انجام داده اند.فقط ضمن نگاه وتوجه به موازين سنتي به عنوان پس زمينه اي مناسب مي توان همزمان باور به عدم گنجايش وجوه غالب آن را به معناي درستي از يك ماهيت وكيفيت برتر وتازه تر نشان داد. در يك كلام بگويم هيچ تازه و نوي بي رنگ وبويي از گذشته نمي تواند چندان تازه باشد.

 

به نظر شما چرا بعد از انقلاب ادبيات ما چهره هاي شاخصي چون شاملو، نيما و.. به خود نديده است؟

اقتضاها وضرورت ها در خود وبا خود فرمان چهره كردن مي دهند بي هيچ عهد واراده اي از جانب كسي! . شما نگاه كنيد ما چند نشريه فرهنگي وادبي داريم كه با مشكلات فراوان چاپ مي شوند،حالا فكرش را بكنيد يك شاعر جوان كه مثل من اگر معلم هم باشد يا شايد بي كار،چگونه مي تواند با تسريع وتوقعي كه در سوال شما است چهره كند البته يادمان نمي رودكه در اين زمينه هم چهره كردن هاي با واسطه آنجنان سخيف است كه اصلا جايي براي طرح آن نمي ماند چرا كه هيچ گونه نفع وتكامل شعري در اين صحبت ها نيست. پس كمي صبر كنيد تا به تعبير نيما زمان با غربال اش از پي بيايد. ضمنا همين چهره ها كه نام برديد حيف است مثلا آتشي،رويايي،آزاد،شاهرودي،واحمد رضا احمدي و... بسيارعزيزان با كتاب وبي كتاب ديگر را نام نبريد. بويژه نسل هاي نزديك وپس ازاين ها كه راه را به گونه اي هموار كردند كه مستعد فراتر رفتن خود وديگران اش ساخته اند. فقط يادمان باشد تفاوت "زمان" و"جايگاه" ها را آن هم با سرشتي كه از يك شاعر متوقع هستيم از ياد نبريم.

 

مي دانيم اشعار شما در برخي مجلات ونشريات خارج از كشور چاپ مي شوند چرا تمايلي به چاپ اشعارتان در مطبوعات داخلي يا بصورت يك مجموعه ي مستقل نشان نمي دهيد؟

 

اجازه بدهيد براي رفع شبهه هم كه شده بگويم بنده هيچ وقت شعرم را با آگاهي ومستقيما توسط خود جايي ارسال نكرده ام. اما طبيعي است با توجه به حشر ونشرها وارتباطات قلمي با برخي از دوستان اين كار صورت گرفته است وگويا شعرها بيشتر از آن حد وتعدادي شده كه در نشريات داخلي چاپ شده است كه اين چيزي نيست جز لطف دوست! اما وقتي جغرافياي تو پاسخگو نيست( آن هم به انحاء وغرض ! ) چقدر خوب است كه دوست از فروتني بال پرواز مي شود. اما برگزيدنانزوا با آگاهي از خطرات ومحسنات آن از تعاليم يك زندگي ي جهت يافته هنري(شعري) است آن هم بدون اينكه از سر عهد واراده خودت را به آن سنجاق كرده باشي ،بلكه به ناچار تقدبر تو شده باشد. وآموختن اش از بزرگي چون نيما كه چند جا (بخصوص در نامه هايش) بدان سفارش واشاره نموده است يا هم زباني باطني چون اوكتاويوپز كه از ديالكتيك آن به درستي سخن گفته است،يا آن خاموشي كه نام مستعار مولوي به تعبير هميشه شاعر (رويايي) دست افشان در غزل مي شود تفاوت دارد با تمايل به چاپ شعر در هر كجا ! شما پس از اين شاهد فعاليت بيشتري از جانب بنده خواهيد بود با توضيح اين مطلب كه عوامل بسياري هم خوشايند وهم عكس آن در بازتابي چنين خيلي موثر هستند.

 

جناب اله مرادي پرسش هاي ديگري وجود دارد كه اميدوارم در فرصت هايي كه پيش خواهد آمد گفتگويي ديگر داشته باشيم.

 

با تشكر از شما دوست عزيزم، هميشه وهر وقت در خدمت شما خواهم بود.

 

افسردگي پرچين!

 

صبح نگون مويه ها

مي ريزد به دشت

پرنده

رنگ راحت نجوا

تازيانه مي شود بر با ل

باد كه به گيسومي نشيند

ما بر سپيد افسردگي ي پرچين خاك خود

رودها

پرده مي گيريم از چشم

 

 

 

 

صبح بي دسته از گل

 

پرنده هاي زار

كه مي رود تاريك وكوچك

از جوارلحن جنوبي ي نقطه هاي تشنگي

 صبح را

از گل سرخ

بي دسته مي كرد

ومنش سينه اي باز

از شكوه فراز

در مي نويسم

به ديدار رنگي

كه دل سپرده ي خويشا رويي اش

با چشم ها

 

 

 

تا مردنم كارون  

 كوچه بوديم يا زير گريه

- چه فرقي دارد با لباس گياهي پروانه ها يا

جليقه ي دو شكوفه در چپ و راست

رفته ام به هزار باره صداي تو بر نعشم

(هي دختر!

ريحان بر سفره نخشكد!)

گوشه ي روز

آفتاب خاطره مي غلتد

-  در يادمان نشستن به خون هي آنسوي دريا

بگو نجد ماه را در برگرفتن كرك هاي خواب

نرفتن

-  از استخوان هاي درد

بر بستر هزار بار زنبق جاري

از جريان تجن تا مردنم، كارون!

بگو ديگر بر نخواهم خاست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 15:18  توسط سعید مراد ی  | 

 

موسسه انتشارات دلا،اولين انتشاراتي مسجدسليمان

 

موسسه انتشارات دلا،اولين انتشاراتي مسجدسليمان با صاحب امتيازي فريد مرادي و مديريت سعيد مرادي افتخار دارد كتب نويسندگان سراسر ايران زمين را چاپ و منتشر نمايد.شما مي توانيد جهت چاپ كتاب شعر ،داستان،علمي،تاريخي و مذهبي و...خود در وب سايت

 

www.entesharatdela.blogfa.com

 

پيام گذاشته و يا با شماره تلفن  4444666-0681   3336555-0681

09169813374 – 09163810031

و يا با صندوق پستي مسجدسليمان131-64915 مكاتبه فرماييدتا اقدامات لازم جهت چاپ دستنوشته هاي شما صورت پذيرد.

 

آدرس دفتر مركزي:مسجدسليمان- خ آزادي –روبروي كلينيك سپاه- بازارچه شهدا نرسيده به تاكسي سرويس پيوند جنب شركت سنگ آب سليمان

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 16:35  توسط سعید مراد ی  | 

یارمحمدگپ وگفتي با يارمحمد اسدپور:

 

درشعر مرگ نيست اما بايگاني وجود دارد

 

 

گفتگواز: سعيد مرادي

 

در يك شب سرد وحشي به خانه يار محمد رفتم.اتاقي بود وسماوري وپاكتي سيگاروطاقچه اي پر از شعرهاي چاپ نشده .

عكس هاي جواني يارمحمد را ديدم عكسهايي از سيد علي صالحي،هرمز عليپور،آريا آرياپوروسيروس رادمنش.آنها كه بانيان موج ناب لقب گرفتندوالبته دست نوشته هايي از منوچهر آتشي،هوشنگ چالنگي،سيد علي صالحي و....

اسنادي كه شايد تاريخ ساز باشند وبراي بعضي ها با ارزش.

يارمحمد برايم از گذشته ها گفت از خاطراتشان دركوچه هاي پشت برج ،ازشب نشيني هايشان،ازبذله گويي هاي آريا آرياپور كه درحال حاظر در فرانسه روزگار مي گذراند،يارمحمد از شعر ناب گفت.از دوستاني كه ديگر يادي از او نمي كنند والبته....

 آخرش يارمحمد گريست .

  قسمتي از گفتگوي من با يارمحمد را مي خوانيد.

 

 

 خودتان را معرفي كنيد؟

 

يارمحمداسدپور هستم،نامي كه پدرم بدون مشورت با مادرم برمن گذاشت،چرا كه تاريخ مذكر بود وفمنيستي هم در كار نبود!سال 1330 به اين دنيا وارد شدم،به آنجا كه كوه بود وآبشار و طبيعت بكر ووحشي سرزمين بختياري،آن روزگاران تفنگ هاي تك تير«برنو» و «بلژيكي»به غنيمت گرفته از مزدوران هندي و انگليسي كه دست به دست معامله مي شد ،چاقو و دشنه «زنجاني»هم با آن دسته هاي شاخ «پازن»هميشه برپرشال هاي سپيد كه تا سينه بسته مي شد،بود.كلاه نمدي خسروي و گيوه هاي ملكي «نجف آبادي»و دبيت هاي 222 حاج علي اكبري هم زبانزد خاص وعام بود.

در سال 1360 اولين مجموعه شعرم با نام «برسينه سنگها،بر سنگها نامها» را به چاپ رساندم وبعد ازآن من ماندم و چند دفترشعرچاپ نشده!

 

با توجه به اينكه شماازبنيان گذاران شعر«موج ناب»دركشورمان هستيد لطفا درباره پيدايش اين موج صحبت بفرماييد؟

 

البته درخصوص شعرمن ديگران اظهارنظر نموده اند،اما بايدعرض كنم كه درسال 1355و1356 من به نوعي سرايش شعردست يافتم كه با آقايان:سيروس رادمنش،آريا آرياپور،سيدعلي صالحي وهرمزعلي پوردرميان گذاشتم،آنهاهم كه همشهري من بودند ومي توانستيم تقريبا هرروزهمديگررا ببينيم،به دنبال حشرونشرهاي ما،همگي به اينگونه سرايش علاقمند گرديديم تا اينكه سرانجام جناب«منوچهر آتشي»رسماعنوان«موج ناب»را براشعارمان گذاشت وبراي پنج نفرمان ويژه نامه هايي بچاپ رساند واين سبك به تدريج درسراسرميهن ادب پرورمان گسترش يافت.بطوري كه بنا به اعتراف بسياري ازشعراي بزرگ ومنتقدين آن زمان نبض شعرمعاصرايران در مسجدسليمان مي تپيد!

 

با توجه به گرايش شاعران به سوي مدرنيته شدن و غالب هاي پست مدرن چه نظري داريد؟

 

جناب مرادي شما درسوالتان،مسئوليتي سنگين را به من محول نموديد.من فكر مي كنم روح نيما،فروغ ،سپهري و... در عذاب است!قرني ديگر گذشت و شاعران مي روند تا به خلاقيت هاي تازه اي دست يابند.شعر هم براي خودش شناسنامه اي دارد،با اين تفاوت كه هر قدر پيرتر شود،دوست داشتني تر مي نماياند،در شعر مرگ وجود ندارد اما بايگاني شدن وجود دارد!اما اگر شعري و يا سبكي در يك دوره اي چهره بنماياند اگر چشم انداز نداشته باشد به بايگاني تاريخ سپرده مي شود تا شاعران آينده طرحي نو فرا روي بشر بگشايند.تا دست آوردهاي قرن جديد چه باشد ،عمر نوح مي خواه كه كفاف عمر اكنونيان را نيست!در هردهه اي انديشه ي تازه اي در شعر پديدار مي شود و به تبيين خود مي پردازد.

شماشاعران دهه 40 تا50 را در نظر بگيريد،يك نوع«ژانرها»ومشخصه هايي درب مي گشايد تا شاعراني كه از راه رسيده اند و دق الباب كرده اند،وارد شوند.

في المثل:دهه 40شعر«نصرت رحماني»به شعرعشق لاتي قهوه خانه اي مشخص مي شود.شعر«فروغ فرخزاد»به زايش ديگر و سترگ مي رسد شعر «سهراب سپهري به نوعي نقاشي با ترسيم حس بشري مي رسد،ولي شعر عرفان و منتزع از شعر شاعران روزگار خودش است به گونه اي كه گويي شاعر در سكوت شب نشسته است و صداي سريدن يك مارمولك را از روي تخته سنگ مي شنود و به مردم گزارش مي دهد.

دهه هاي ديگر نيز فراز و نشيب و شناسنامه خودش را دارد.وقتي به شعر«حجم»مي رسيم ايهام درشعرها بيشتر به چشم مي خورد ونوعي بريدن شاعران از دهه قبل خود،ويا به گونه اي سنت شكني ها چشمگيرتراست.بدين طريق«شعرزمانه»شعرپويا مي شود و مي پيمايد اين بيابان وسيع راتا بع كشف هاي تازه تر نازل گردد.شعرحجم شعرمدرن زمانه خودش است يعني علاوه برتازگي آرايه هاي شعري،در زبان وبيان شعرونيزدرمحتوا وپيام اين تازگي ها راحس مي كنيم ونيز خواننده شعر به درك تازه تري ازشعرمي رسد وبوي كهنگي شعرشاعران قبل ازخودش راحس مي كند البته اين كهنگي نه بدان كهنه بودن است و يا بدعت گذاري شاعران تازه نفس است بلكه تكامل شعررا مي گويم چه از لحاظ تكنيك وچه ازلحاظ مضمون هاي تازه وسرانجام كشف واژگان و تركيبات نو شعرمعاصراست.

 

آقاي اسدپوريعني شما به اين گونه ها يعني پست مدرنيسم ومدرنيته به شرط آشنايي با مكاتب معتقديد ؟

 

اعتقاد من به وجود اين گونه ها ويا عدم آن تاثير در بود ونبود آن ندارد،هر روزدرجهان هزاران ادعا مي شود وطبيعتا هزاران موافق ومخالف بوجود مي آيد.اما اگرنظرمرا مي خواهيد بايد بگويم شعرمدرنيته،پست مدرنيسم و ...درجهان به شرط فراگيري مكاتب موفق بوده است.

در كشورمامردم به واسطه كم كاري منتقدين،درك روشن وشفافي ازاين گونه مولفه ها ندارند!يعني اصولا نبايدهم داشته باشند چرا كه اساتيد ما،منتقدين ادبي ما درخصوص پست مدرنيسم درشعراستخوان لاي زخم گذارده اند!من تقصير را به گردن منتقدين مي اندازم!وگرنه جواني كه هنوزحافظ رانشناخته است چگونه از مدرنيته دم مي زند!و فاجعه بار اينكه درك روشني هم نداشته باشد.

پست مدرنيسم ها ادعا مي كنند كه اگر يك ملودي موسيقي گوش دهند خيلي راحت مي گويند اين موسيقي نيست فقط بازتاب صداي مرغي است كه انجيرخورده!يا بادي است كه به فروشگاه شيپورفروشي وزيده است!و سرانجام مانوعي درك نامرئي وشبه گونه ازآن داريم!يعني هرپديده راخود آن پديده نمي بينند!

مانند:افلاطون وهمان مسئله معروف غار!شما درغارنشسته ايد وبرديوارآن فقط سايه ها رامي بينيدامابه بالا كه بنگريد به عالم واقعي صعود خواهيد كرد.

 

به نظرشما الفباي مدرنيته چيست؟

 

دردوره رنسانس انديشه هنرمدرنيته مطرح گرديدشاعرمدرنيته بايد با فلسفه هگل،افكار نيچه،مكتب اگزيستانسياليسم وسمبوليسم آشنايي كامل داشته باشد آنگاه مدعي هنرمدرنيته باشد.ما دركاربرخي ازجوانان خودمان به اقتضاي شعرشان نه مدرنيته رامشاهده مي كنيم ونه سنت شكني را،بلكه اين فكر جديد به دليل جذابيتش جوانان ما را به اشتباه انداخته است!اگراين مبحث را بخواهم از منتظر ديگري بيان كنم بايد به نفي الفباي مدرنيته يعني به نفي فلسفه هگل ،افكار نيچه،اگزيستانسياليسم وسمبوليسم ها بپردازم واين مبحث مجال اين مقال راندارد،مهمترين انگيزه پناه بردن به پست مدرنيسم سردرگمي بشري است مانند:افكار ژان پل سارتر كه در كتاب «گوشه نشينان آلتونا» به وضوح ديده مي شود،عده اي نشسته اند كويي منتظرند تا رهايي يابند!اين همان افكاراگزيستانسياليسم هاست كه امروزه درغالب پست مدرن چهره مي نمايد.

 

به نظرشما شاعرچه رسالتي دارد؟

 

رسالت الهي.بقول شارل بودلرشاعرملي فرانسه: شاعران و پيامبران در كنارهمديگراند چرا كه به هردوالهام مي شود.

 

آينده شعرنو راچگونه مي بينيد؟

 

بسيار طوفاني .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 16:18  توسط سعید مراد ی  | 

دكتر اردشير صالحپور در مراسم يكمين سالگرد بهمن علاالدين در كرج:                                                         

               زاگرس نشينان در آيين همبستگي ووفاق ملي

 

در آيين يكمين سالگرد فوت بهمن علاالدبن موسيقيدان وخواننده فقيد بختياري كه در امامزاده طاهر كرج وتالار شهيدان نژاد فلاح كرج انجام شد بيبش از 5 هزار نفر از اهالي زاگرس نشين شامل كردها،لرها، لك ها،فارس ها،بختياري ها،كهگلويه و بويري احمدي ها،قشقايي ها و.... در يك اتفاق فرهنگي بر همبستگي و وحدت بين طوايف مختلف ايران تاكيد كردند.

دكتر اردشيرصالحپور استاد دانشگاههاي تهران ودبير ستاد بزرگداشت يكمين سالگرد فوت بهمن علاالدين با اعلام اين مطلب كه زاگرس نشينان ايران با حضور در اين مراسم در رويكردي به هويت هاي اصيل فرهنگي در شكل آييني پاسدار حرمت يكي از خوانندگان بزرگ ايران قرار مي گيرند كه همواره عمر خود را صرف آرمانهاي بلند ايراني كرده گفت:

قوم زاگرس در اشكال مختلف سوگوار اين مراسم هستند.هنرمردان همه رشته ها امروز به پاس سالگرد اين فقيد اجراي برنامه كردند ودر واقع فرهنگ زاگرس امروز در آئين همبستگي ووفاق ملي ايران تجلي تازه اي پيدا مي كند.

وي در بخش ديگري از صحبتهاي خود افزود:اين يك اتفاق فرهنگي ماندگار است كه به يمن وموهبت صداي ماندگار بهمن علاالدين فراهم شده ويك وحدت فرهنگي بين زاگرس نشينان ايجاد مي شود وخوشبختانه ما قصد داريم كه اين زمينه را بعدا به يك جشنواره فرهنگي به ياد بهمن همه ساله در كرج وشهرهاي مختلف به شكل ادواري برگزار كنيم وي درخاتمه افزود:

اين اتفاق مي تواند اصالت ها وارزشها وعقايد فرهنگي را براي ما تدوين كند وبراي رسيدن به هويت فرهنگ ملي بايد به موسيقي محلي توجه كرد چرا كه هنوز دست نخورده وبكر باقي مانده است.

لازم به ذكر است دراين مراسم به احترام مرحوم قيصر امين پور حاضرين يك دقيقه سكوت كردند وياد اورا زنده نگه داشتند.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 12:40  توسط سعید مراد ی  | 

     گپ وگفتي با سيروس رادمنش:

 

آنكس كه زبان انديشمندي دارد هميشه شاعر مي ماند

 

گفتگواز:سعيد مرادي

 

سيروس رادمنش متولد سال 1334 مسجدسليمان است.وي يكي از بنيانگذاران موج شعري ناب است كه درسال 1357 همراه با سيد علي صالحي،هرمز عليپور،يارمحمداسدپوروآريا آرياپورتوسط منوچهر آتشي درمجله تماشا به دنياي ادبيات معرفي شد.رادمنش از هوشنگ چالنگي به عنوان افتخار ادبيات ايران نام مي برد.گفتگويي با ايشان انجام داده ام در رابطه با پيدايش موج ناب همچنين شعر امروز ايران وشعر جوان كه مي خوانيد:

 

قبل از هر سوالي لطفا خودتلن را معرفي كنيد؟

 

من سيروس رادمنش،متولد1334 روستاي بن آسياب واقع درجنوب مسجدسليمان هستم كه به همراه تعدادي از همشهريانم آريا آرياپور(حميد كريمپور) هرمز عليپور،يارمحمد اسدپوروسيدعلي صالحي درسالهاي 56-57شعر ناب را پايه گذاري نموديم.

 

راجع به زبان وشعر ناب برايمان بيشتر بگوييد؟

 

شعر ناب زبان بين الاذهان نيست،بلكه نمادهاي آگاهي ورموز بكر آگاهي است كه آن را بين الاذهان مي كند،اگر نه هر گفتگويي بين الاذهان است وهر گفتگويي حامل نمادهايي است.نمادهايي كه درجاي جاي شعر احياء مي شوند.واي بسا در مداري غير حقيقي.من اينجا،آگاهي را برحقيقت مرجع مي دانم.آن آگاهي كه به قول هوسرل تركيب هويت است.

آن آگاهي كه گذراز التفات تهي ست به التفاط پرشده توسط شعر.

وقتي از هيچ شروع مي كني وپر مي شوي در انتهاي شعر وهويت مي پذيري.

اگر حقيقتي هست همين آگاهي از اين هويت است.آن آگاهي كه توسعه حقيقت است.

گاه فكر مي كنم كه شعرانديشه زبان است.يعني وقتي زبان مي انديشد،به شعر رسيده است.همچنان كه فلسفه زبان انديشه است.يعني وقتي انديشه به زبان مي رسد،به فلسفه مي انجامد.اين آمد وشد همواره ي زبان است كه در شعررا جاودانه مي كند،خود را جاودانه مي كند.

آنكس كه زبان انديشمندي دارد هميشه شاعر مي ماند.پس از آنكه زبان انديشيد،شعر مي شود،اگر اين انديشيده ها را به زبان بياوريم ازشعر دور شده وخودرابه قلمرو فلسفه كشانده ايم،چون از آنها به مثابه ي توده اي حس مجرد برخورد كرده في المثل مي خواهيمزبان ارتباط به آنها بدهيم.در اينجا ديگر ،زبان به حيات خود نمي انديشدبلكه تبديل به مكانيزم هاي صرفا مجزا(لغت-معني)شده تا بتواند انديشه را تعريف كند.انديشه اي كه به خود او تعلق ندارد،يعني ذاتي آن نيست.

اين خودزبان است كه مي انديشد،در يك مكانيزم پيوسته وهستي مند از كلمات،هجاها حروف وزن وبي وزني خود انتخاب مي كند.

 

با توجه به اينكه شما يكي ازبنيانگذاران شعر ناب هستيد درخصوص شكل گيري اين سبك با ما سخن بگوييد؟

 

ببينيد جناب سعيد خان مرادي من يك سوال از شما دارم،آيا شما تا كنون به يك كنسرتوگوش سپرده ايد؟يك كنسرتو داراي سه موومان است كه اصطلاحا اكسپوزيسيون،گسترش وري اكسپوزيسيون گفته مي شود.اين نوع شعر درجواني اش بسيار شبيه به يك كنسرتو بود.يعني از سه بند اصلي تشكيل مي شد.حالا اگر در ظاهر،بندهاي شعربيشتربودباز هم به لحاظ مضموني و فني در همان سه بند اصلي قرار مي گرفت:1ــ تند 2ــ گسترش حالات در بند اول و آنچه در اشكالي ديگر در بند سوم مي آمد 3ــ ختم بند اول بصورت كُند(يعني عكس بند اول:تند به كند يا كند به تند و البته تمام كننده) اما آنچه شاخص تر بود همان موومان يا سنجش دوم شعر بود كه به گسترش وتنوع فرم و مضمون مي پرداخت و از حس ها و مشاهدات ظاهرا جدا از خط موسوم شعر توشه برمي گرفت ويا همچون يك(ايده فيكس) كه تمي تكرار شونده اما گونه گون است.مثلا در فنتاستيك برليوزكه به اشكال مختلف وبا ظرفيتهاي بسيار متنوع شنيده مي شود.اين ايده فيكس ممكن است در ابتدا وانتهاي شعر حضور معنايي وموسيقيايي مشترك وگاه بصورت تضاد وطباق اعمال شود .مثل:زيباتر از سينه ي برگ/نمي شناسد/شبنم/از فرشتگان منتظر/تا ترتيب آب/آرايش نجواست/كه قد مي كشد/زيباتر از سينه ي باز/نمي شناسد/زخم

شعر ناب گاه خاصه اي اكتيو دارد.از جهت بندهاي جداگانه و نيز پس زمينه ها كه بدون توسل به تامل،درتاويلي سريع خود رادر شعر مي نشاند وبعد كه كار رويت شد مثل آجيده ي پته دوزي خود را گاه بر تو به برجستگي مي نشناساند.من اين نكته رانيز از ظرفيت پذيري اين شعر مي دانم.شعر ناب يك سكوي پرتاب است.از شك بر اشياء تا شك بر آگاهي وكشف رموزآگاهي وآگاهي اشياء.

 

آيا ارتباطي بين شعر ناب وشعر حجم(يا شعر ديگر)وجود دارد؟

   

شعرها و بطور كلي ،سبك ها همه از پي هم مي آيند وهر كدام نقاوه اي با خود دارند.بين شعرناب وهر شعروسبك ديگري ارتباط هست.با حافظ هم(بياوحال اهل درد بشنو/به لفظ اندك ومعناي بسيار)اما بطور مشخص وجود وجوه اشتراك و افتراق بارزي بين اين دو شيوه هست كه خيلي خلاصه بگويم:1-بيان در حجم مصنوع است(مثل معلقه ي سعتري از بيژن الهي)2-بازي با كلمات براي خلق فضاهاي تازه كه در حجم با افراط مي بينم.البته اين بازي سازي گاه به پرسپكتيوهاي دنيايي مي انجامد اما مصنوع بودن آن،گرايش مسلط اثر مي شود.4-ايجاد نوعي اسكيزوفرنيا بويژه در همين كارهاي آخر اردبيلي و برخي كارهاي رويايي در بريخته هاوبعد ازبريخته ها كه البته اين هم تصنعي است،كارهاي آخرهدرلين يك اسكيزوفرنياي واقعي است كه هايدگرآن را شرح وبسط داده است.5-هستي مندي در شعر حجم بر خلاف شعر ناب جلوه اي ندارد و غالبا ما با يك استركچراستواربر روي فنداسيون روبروييم تا درختي از برگ وباركه ريشه در اعماق دارد.من وجه اجتماعي كاررانيزدرهمان هستي مندي مي بينم وشعارهاي مرسوم زمينه ي صحبت من نيست.6-در شعر ناب تكيه بر معناهاي كناري وگاه غلبه ي وجوه كناري(فرعي) برخط اصلي ي كار( شعر) شعر رايكسره غيز مترقبه يا افزون از سر خويش مي كند.7-بالاخره استفاده هوشيارانه از فرهنگ بومي وبقول اليوت فرهنگ خطه براي خواننده ي ناب به نوعي از تصاويروحركات وتاثرات سورئاليستي مي انجامد مثلا:ستاره اي در آمد وصداي گاوان مي آيد-هرمز عليپوركه علاوه بر پروفيلي سورئاليستي در واقع ستاره ايست (زهره)كه هم زمان با ظاهر شدنش در شامگاه ،گاوها،خود،بدون گاوبان از چرا به روستا به روستا بر ميگردند ومعروف است به ستاره ي گاو به مال.8-حس آميزي در ايجاد تصاويري ممتازكه باحس آميزي كلاسيك وبويژه حس آميزي سبك هندي كه اعتلاي حس آميزي است تفاوت فاحش دارد مثل:اين لمس نمك/با طعم زرد نفس/اين چاشني ي گم/فرازپرچين ها(در طعم رنگ هست،در نفس نيز طعم و رنگ هست،بر فرازشي وبوي گمشده هست).

9- مهمترين وجه اشتراك ما عادت است به نو ديدن كه همين وجه اشتراك ،خودش مجراهاي گونا گوني را مي سازد وما اين را از حجم آموختيم.در شعر ناب،استفاده از مضمون هاي كلاسيك در بياني تازه خاصه مي شود.همان ايده فيكس هاي مشترك در كار برليوز را كه به خانه شنيداربسپاريم مي بينيم كه خود او آن را از سرودهاي كهنه مذهبي-مس-گرفته است جالب اينكه فرانسليست همان ايده را درپيانوي شماره يك خود رسيتال مي كند.اين باز آفريني ها پنهان ترند از آنچه ژان كوكتوبا اساطير كرده است.اشارات هوشنگ چالنگي – آنجا كه فولكلوروااسطوره را به مدد مي گيرد هستي مند وزيباست اما اگر كل اثر را نگاه كنيد مي بينيد نه تنها از فلسفه ي تركيب خبري نيست بلكه چندان به باز آفريني ي مدرن نينديشيده است.مثل:برگشتن و خورشيد را زخمي ديدن هميشگي است-مدياوهكوب،اوريپيد كه اين نمونه ها برداشتهايي كاملا منطبق بر اصل هستند.حافظ هم از خاقاني به همين سان بر گرفته است اما او آن را در قرع وانبيق خود مي برد،متاسفانه در كار هوشنگ بع علت نبود كمپوزيسيون،پاره ها در جاي جاي شعر درخشش نامنظمي ايجاد كرده كه كار را حيف مي كند

.

وجه اشتراك شماوچالنگي در چيست؟

 

چالنگي ومن؟يا چالنگي وشعرناب؟علاوه بر موارد خلاصه اي كه ذكر شد،داشتن قوميت وجغرافياي مشترك ونيز ديد مدرن نسبت به شعر ايران وبويژه شعر جهان از جمله اشتراكاتي است كه چالنگي را به شعر ناب نزديك مي كند.با اين تفاوت كه او در همان گويش زباني ايستاد.اما هستي مندانه و پس از آغاز نيمه دوم دهه شصت كه فعاليت مجدد اورا رقم مي زند-پس از سكوتي نسبتا طولاني- كارهاي او را پيش از اينكه حجم گرايانه ببينيد،تحت تاثير شعرناب قرار دارند.خواننده مي تواند كارهاي دهه ي شصت او را با اواخر دههي چهل و ابتداي پنجاه مقايسه كند.او از ابتداي دهه ي پنجاه تا اواسط دهه ي شصت كاري ارائه نكرده بود.ولي همين كارهاي اواسط دهه ي شصت و دهه ي هفتاد گواه تاثير هوشنگ چالنگي از شعر ناب است و اين امتيازي است براي او.منتقداني كه اعتقاد دارند شعر ناب زير تاثير شعر چالنگي باليده است كاملا به بيراهه مي روند.اينها غالبا كساني بودند كه با گروه شعر ناب حشر و نشر فشرده داشتند و تعلق خاطر يكي دو شاعر ناب را به حجم و بويژه به چالنگي را ــ چنانكه گفتم در نتيجه ي اشتراكاتي همچون قوميت مشترك و جغرافياي مشترك و در نتيجه ذهنيت اگر نه مشترك اما نزديك به يكديگر- با تاثير پذيري اشتباه گرفتند.اين حرفها را از دهان عده اي از خود ما گرفتند و توي دهان همان عده از خودمان نهادند.ريشه ي شباهتها فراتر از اشتراكات كلامي بود.هم زبان اين شاعران بود كه در سبك ناب به هم نزديك مي شدند،برخلاف ادعاي اين نقدنويسان تك تك كارهاي همان زمان بچه ها را من مي توانم ازهم تفكيك كنم.داشتن واژه گان مشترك با روح امضا اثر فرق مي كند.اين يك شوخي مضحك است كه كار من را با اسدپور يا عليپور در آن سالها يكي بدانند.

 

آينده شعر ناب را چگونه مي بينيد؟

 

شعر ناب شعري رونده است،كما اينكه تفاوتهاي فاحشي با دوره هاي جنيني خود(57-56) دارد؛اين شعر با حفظ اصول خو،به ابعاد نويني دست پيدا كرده است.سكوي پرتابي است كه همواره روي سوي آفاقي تازه تر دارد.من نمي توانم آينده ي اين شعر را ترسيم كنم؛اما مي دانم كه جوهري تصعيدي دارد و اكنون كارهاي پيشين را مي توان (ناب كلاسيك معاصر)ناميد.بخشي از كارهايي كه اكنون ارائه مي شودو بخشي ديگرخروج از شعر ناب را نشان مي دهد و بخشي ديگر گواه بر تصعيد و توسعه اين سبك است.شعر ناب جمع همه نگاه هاي نو در عرصه ي شعر امروز است و شاعران مدرن چه بخواهند و چه نخواهند بايد از اين عرصه عبور كنند،همان طور كه يك شاعر غزلسرا بايد از حافظ عبور كند،از منزوي و سيمين بهبهاني بايد عبور كند.

 

آيا نسل هاي گذشته هنوزحضورجدي بر صحنه هاي شعري ما دارند يا خير؟

 

از نيما به بعد چهره هاي برجسته اي در شعر امروز ايران حضور داشته اند.چهره هايي ماندگار چون فروغ،شاملو،آتشي،رؤيايي و سپانلو كه حضوري جدي در صحنه هاي شعر ايران دارند و خواهند داشت.اينها همان شاعراني هستند كه شاعران جوان بايد از اين ميدان ها عبور كنند.هر دوره اي شاعران ممتاز خود را دارد شاعراني كه وجودشان را- هر چند به مدد تاريخ هنر- بر دوره هاي بعدي  تحميل مي كنند.شاعراني كه از وراي سبكها با ما سخن مي گويند.تنها يك فرد در اين ميان هست و آن اين است كه شاعران جوان امروز در زمان كوتاه تري مي بالند.

 

آيا منتقدين ما توانسته اند آنگونه كه رسالت نقد و بررسي به عهده ي آنهاست شعرهاي نسل جوان را به نقد و بررسي بكشانند و با اين نسل چنانكه لازم است سخن بگويند؟

 

نه!منتقدين ما تنها با هم نسلان خود گفتگوي مكتوب و غيرمكتوب داشته اند و البته بضاعت آنها بيش از اين نبود.نسل جوان طي اين دو دهه نشان داده كه نيازي به اين منتقدين ندارد.شعر جوان پوشيده نمانده و نمي ماند.اين منتقد است كه بايد خود را همگام كند كه در غير اين صورت مرگ خود را رقم زده است- كه زده است.اين شعر از وراي نقدها و بده بستانها باليده است.مي گويند شعر جوان امروز پيشرفته تر از ديروز است اما نماينده ندارد.اين شعر نماينده هم نمي خواهد.حامي هم نمي خواهد.بحراني هم در كار نيست.اولين دفتر غالب شاعران جوان ما از سومين و چهارمين دفتر خيلي از بزرگان ديروزي پربارتر است.آنها بيايند و عقب ماندگي خود را به نقد بكشند.تازه اين هم براي شاعران جوان ما چندان ضروري نيست.

 

نظرتان راجع به شعركه اكنون وارد قرن جديد شده است چيست؟

 

كدام شعر؟اگر شعر جوان ايران را مي گوييد،بايد بگويم هر هنري در مراحلي از رشدش مغلطه و دورريزهايي دارد.جز هياهوي گفتارگرايي كه دورريز شعر امروز ماست،شعر امروز ما با توان هاي نهفته ي بسيارش و با رشدي فزاينده به راهش ادامه مي دهد.اصطلاح قرن جديد براي ما چندان مسمايي ندارد مگر در حال عبور از يك گذار بنويسيم كه چه تغييراتي حاصل شده است.

 

شاعران مورد علاقه شما كدامند؟

شاملو،رويايي،آتشي و سپانلو و شاعران شعر ديگر و البته نيما و فروغ از شاعران زبان هاي ديگر؟

لوركا،اليوت ،پاز،رمبو،هلدرلين،ريلكه و پاند وهمينطورآلن پورا.

 

شما گاه نظرچندان موافقي نسبت به شاملو نداشته ايد؟

 

ببينيد،شاملوبا عدم درك شعربعد از خود،براي خود ورطه تراشي كرد.اينجاست كه من مي گويم( نخست بايد بت شكني آموخت-نيچه) كه مي گويم شاعر بايد از اين سد بزرگ برگذرد.اگر نه،او خود درعرصه ي شعر نوآوري كرد.بعد از نيما گام بلند را شاملو برداشت.ديگران،از پي اوبود كه به قله هايي دست يافتند كه موافق طبع شاملو نبود.او تجارب شعر جوان را به سخره مي گرفت:شيهه ي لنگ كفش زير درخت بادمجان! او در عرصه ي سينما نيز اشتباهات بسيار فاحشي كرد.او هيچكاك را يك كارگردان صرفا جنايي مي دانست!او فردوسي را نيز يك رمان نويس مي دانست نه شاعر،فردوسي از فرنگيس در مرگ سياوش مي گويد:دو زلفش گشوده وميان راببست/به فندق گل ارغوان را بخست(آنچنان كه در بختياري،زنان كنند.ناخن هاي روشني كه خون زير آن،تصويري به رنگ فندق مي سازد وگونه ها :گل ارغوان –خراشاندن گونه ها با كشيدن ناخن در بختياري ). در هر حال ما نمي توانيم زبان تغزلي-حماسي ي شاملو را نديده بگيريم.اين يك غير ممكن است.من مي گويم بايد از آن عبور كرد وفرا گذاشت. من صفاي اخوان را نيز دوست دارم.

 

نظرتان راجع به اخوان چيست؟

 

من گفتم كه صفاي اخوان را دوست مي دارم وصدق اورا.نمي دانم چرا ميان او وابوالخير رابطه مي بينم،نه مثلا ميان او وسلطان العارفين.اوسخت ملي بود.چه كسي به اندازه او به اين خاك كهن عشق ورزيده است؟

 

مترجمين مورد علاقه ي شما كدامند؟

 

احمد مير علايي،بهمن شعله ور،انتخاب هاي پرويز داريوش وبيژن الهي.انتخاب هاي اخوت رانيز دوست مي دارم.

 

ازشاعران جوانتر كدام را مي پسنديد؟

 

از شعر جوان بگوييم چرا كه در ميان نام هايي كه خواهم برد الزاما نسبت سني جواني ندارند:

شاپور بنياد،هرمز عليپور(تا نرگس فردا)،مجيد فروتن،الف فرجام،كيوان قدرخواه،احمد عليپور،محمد مهدي مصلحي،فيروزه ميزاني،عزت الله قاسمي،وشعرهاي قديمي تر سيد علي صالحي ويار محمد اسدپوررا با خامي هاي صادقانه شان.حميد عرفان وقاسم آهنين جان را هم.چند كاراز منصور برمكي و اين اواخر،در ميان هم ولايتي هاي جوانتر كارهاي خوبي از اميد حلالي ديدم و خواجات – آنجا كه گفتارگرايي ،به اصطلاح،نمي كند- و نيز رستم اله مرادي ،صادق كريمي،مجيدزماني اصل،رامين يوسفي،سعيد مرادي،كامران مكوندي،فريد مرادي،  رضاحامي پوركه آينده ي خوبي خواهند داشت.علي مراد موري را هم كه تئوري شعر را مي داند و خيلي هاي ديگر اين ولايت كه همه نفت است و شعر و همينجا ياد كنم از آن عزيزاني كه به گرداب اندر شدند:آرش باران پور،نعيم موسوي و ملك شيرمردي.اين شاعران جوان اگر بخواهند و همت كنند مي توانند بار ديگر،همچون شاعران ناب،شعر مدرن ايران را يك تنه شكوفا كنند.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 14:16  توسط سعید مراد ی  | 

 سيد علي صالحي  ازپري كوچك غمگين مي گويد

                                                                   

سيد علي صالحي بي شك يكي از مطرح ترين شاعران دهه شصت          

 وهفتاد شعر معاصر است.او متولد سال 1334 خورشيدي در دهكده مرغاب ايذه وبزرگ شده