|
|
|
|
|
نامه ي سعيد مرادي به مهندس كورش كرمپور فرماندار مسجدسليمان جناب مهندس كرمپور فرماندار مسجدسليمان ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 14:36 توسط سعید مراد ی
|
|
||
|
|
|
|
|
با ياد استاد زنده ياد علي محمد بهرامي
مادرم پنجره را دوست نداشت
در برگ ريزان غم انگيز پاييز و در ميان ناباوري و حيرت دست يغماگر فلك عزيزي را از نسل ادب و نجابت به غارت برد.او خورشيد هر نهال بود ،شوكتي كه در تواضع هبوط كرده بود دريغا !شب او را برد،خنده ها را برد و اميد در چشمان مرد.عشق را با نان قسمت نكرد.بزرگ بودو براي توانستن،دانايي را سفارش مي نمود.از نامه هاي ناگشوده ي پاييز يكي حامل مرگ كسي بود كه مثل هيچ كس نبود .دوستي مي گفت:مثل اين بود كه همه ي بهار را با خود داشت،با صداي شفاف ترين رودهاي جاري،چشمه هاي آب شيرين كوهرنگ،مثل باد بود،از رفتن وحركت،نهراسيدن و در هيچ غالبي نگنجيدن،مثل باد بود اما نه بادي تند،كه نسيم خوش صبحگاهان بود وقتي كه آدمي بوي عطر گلهاي كوهي را با تمامي وجود به درون مي كشد،و علي محمد همين بود .زنده ياد علي محمد بهرامي،نويسنده،شاعر،معلم و استاد دانشگاه در آستانه ي چهل ودوسالگي به ملكوت اعلي پيوست.و براي چنين مرداني اين عمر يعني آغاز شكفتن .سالها،بسيار خواهند آمد و خواهند رفت،آفتاب گرم تير و مرداد باز هم بر دامنه كوههاي مشرف بر مسجدسليمان خواهد تابيد.آسمان محله ي حسين قصاب چشمه علي ،چهاربيشه،باز هم در ستاره باران شبهاي بهاري خواهد درخشيد .بارانهاي بسياري در بي بي بيان و نمره يك بوي خاك خيس را در شهر خواهند پراكند و عابراني كه از جاده كنار نفتك عبور مي كنند به ياد خواهند آورد كه چه گوهرهايي در اين خاك آرميده اند و به ياد خواهند آورد كه مرگ پايان راه نيست .فرشيد خداداديان ميگفت:دنياي غريبي است بيمار لاعلاج نمي ميرد!هر صبح اطرافيان گوش مي دهند تا ببينند هنوز دم و بازدمي هست و مي بينند كه هست!و درست در همين لحظات در جايي ديگرانساني را كه هر فكري در مورد او مي تواني داشته باشي به جز مردن ناگهان رخت ازعالم خاكي مي كشد وتو مي ماني با عالمي بهت وحيرت و..... در تشييع جنازه استاد اشك بود وآه وهمه شعري از او را زمزمه ميكردند:
رويش گياه در خاك سرخ رنگ مزار تو سرشارم مي كند از اميد،از نشاط به اين باورم زير اين همه خاك جوانه ات پيام آوربهار خواهد بود
خدايش بيامرزد،روزي كه زاده شد،روزي كه عاشقانه زيست وروزي كه به ديار باقي شتافت و باز در محشر كبري كه همه خلايق به پا خواهد خاست .او كه مي گفت:
مادرم پنجره را دوست نداشت با وجودي كه بهار از همين پنجره مي آمد و مهمان دل ما مي شد با وجودي كه همين پنجره بود كه به ما مژده بازآمدن چلچله ها را مي داد مادرم پنجره را دوست نداشت مادرم ميترسيد كه لحاف نيمشب از روي خواهر كوچك من پس برود يا كه وقتي باران مي بارد گوشه قالي ما تر بشود هر زمستان سرما روي پيشاني مادر خطي از غم مي كاشت پنجره شيشه نداشت |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 13:50 توسط سعید مراد ی
|
|
||