تبليغاتX
"وبلاگ" سعید مرادی
سعید مرادی روزنامه نگار

 سيد علي صالحي  ازپري كوچك غمگين مي گويد

                                                                   

سيد علي صالحي بي شك يكي از مطرح ترين شاعران دهه شصت          

 وهفتاد شعر معاصر است.او متولد سال 1334 خورشيدي در دهكده مرغاب ايذه وبزرگ شده مسجد سلیمان است. درسال 1354سيد علي صالحي، سيروس رادمنش،يارمحمد اسدپور،حميد كريمپور وهرمز عليپورهمراه با حمايتهاي منوچهر آتشي شعر ناب را بنيان گذاري نمودند.

اشعار ايشان تاكنون به پنج زبان انگليسي،آلماني،فرانسه،ايتاليايي وكردي ترجمه شده است وتا كنون بيش از يكصد جلد كتاب درزمينه هاي مختلف ازاو به چاپ رسيده است.علاقه سيد به فروغ بر هيچكس پوشيده نيست ،كه در تمامي نوشته ها يش نيز به اين موضوع اشاره شده است.....

 

همان سالهاي دور،نخستين دوره دبيرستان با نام فروغ آشنا شدم.

شنيده بودم كه غير ازغزل وقصيده ورباعي و دوبيتي يك چيز ديگر هم هست كه اصلا هيچ شباهتي به شعر كلاسيك ندارد،يك جور ديگر سروده مي شود،يك جور ديگر آنرا مي نويسند،مي گويند شعر است،شعرنو و اين پايان 13 سالگي من بود،آمدم،ايستادم پشت ويترين كتابفروشي كريمي،نگاه كرده،رفتم تو، پرسيدم:

شما از آقاي فروغي شعر داريد؟

خود آقاي كريمي بود،شاگردش نبود،پرسيد:

فروغي؟

بعد خودش گفت:

فروغي فكر كنم سياستمدار بو،نه شاعر

گفتم:چيز…ميگن،شعر تازه،يعني نه قديمي مثل سعدي و خانم پروين…

تلفظ لقب اعتصامي برايم دشوار بود .

كريمي رفت و سه كتاب جيبي آورد و گفت:

اين زهري،اين شاملو،اين هم اخوان.

ورق زدم،چقدر شعر گلگشت زهري قشنگ بود،پول نداشتم،همان هفته آقاي ياوري معلم ادبيات ما،سر كلاس درس انشاء شعر كسي مي آيد كه مثل هيچ كس نيست فروغ را خواند،پاهايم يادم رفته بود،حس كردم دارم بال مي گيرم،بالا ،نزديك سقف،سحرشده بودم ،و بعد بجز كتاب فارسي،از بقيه كتابهاي درسي بدم آمد.

گفتم شما به چه درد مي خوريد!...

و فروغ مرا با شعر نو آشنا كرد.چقدر ساده،چقدر خوب،باورم نمي شد به اين نوشته ها هم شعر مي گويند،ولي كيف مي كردم،بد و غلط مي خواندم ،رابطه بعضي سطور ناپيوسته گيجم مي كرد،ولي عالي بود،چه دنياي عجيب و نزديكي،چه خواب دور و آشنا و عزيزي،گاه بالاي كوه نمره هشت مي رفتيم،پشت قبرستان،سر بلند ترين صخره،و بلند بلند مي خوانديم…

چند سال بعد كتاب شعر امروز محمد حقوقي را از دوستي قرض گرفتم،بعد از يك هفته كتاب شعر را پس دادم،صاحب كتاب با دلخوري نگاهي كرد و گفت:

خواندي يا جويدي؟!پاره پاره اش هم براي خودت!

هنوز آن كتاب را حفظ كرده ام،در كتابخانه ام … همان نيمه اول  دهه پنجاه گاه با دوستان شاعرم در تنها خيابان شهر قدم مي زديم،بعضي وقتها سر به بيابان و جاده نمره يك تا پشت برج،تا كلگه،تا بي بيان و گاه خانه حميد كريمپور و هرمز علي پور،و يك روز كه صحبت فروغ بود و شنيدم كه شاملو،اخوان،آل احمد و…جايزه فروغ گرفته اند،از زبانم در رفت كه:

اين نامردي ست كه هر چه هست براي اهل پايتخت باشد!

و گفتم ما شهرستانيها چه كم از آنها داريم…اما بچه ها،يعني دوستان كلي بد و بيراه بارم كردند،تو…بايد…و…

گفتم ،يعني داد زدم:يار محمد....

به خدا ما هم شاعريم، بايد باور كنيم كه تواناييم…

سال 1356 در بهت و بي باوري خودم،شنيدم كه جايزه فروغ را در شعر برده ام ،اول گفتم شوخي است،فكر كردم بچه ها سر به سرم مي گذارند…مدتي بعد از سر نياز لوح زرين جايزه فروغ را پيش بقالي گرو گذاشتم،بعد از انقلاب هم آنرا به دوستم بيژن نجدي دادم.

اين اواخر شبي شاهرخ تويسركاني دوست اين سالهاي من محل تصادف فروغ را كه منجر به مرگ او شده نشانم داد و گفت:

همين چهار راه بود،چهار راهي نزديك به محل زندگي امروز من!...

حالا از اين چهار راه كه مي گذرم كمي راهم را كج مي كنم كه به عمد به آن نقطه برسم،مي رسم،مي ايستم،به درختها و ديوار ها نگاه مي كنم،بعد

 رو به قبله،

درست مثل مادرم،

براي فروغ فاتحه مي خوانم .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 15:24  توسط سعید مراد ی  |