|
|
|
|
|
از مجموعه در دست چاپ جمجمه هاي بي امضا مانكن از ميان تمام فصلهاي اين تقويم رنگ پريده تنها تو را برگزيده ام كه ديگر غوغاي هيچ فصلي متقاعدم نمي كند كجايي در خيابانهاي بي مورد شهري كه پذيرفته است عشق بليط فرسوده اي باشد كه در دستهاي هر مسافري مچاله مي شود تو آنجايي كنار اتوبوس هاي قد بلندتر از چراغ هاي پليس ومانكنهايي كه براي من زيبا نيستند بهتر است گوش كنيم به حرف هميشگي اطوشويي نزديك خانه امان كه مي گويد: با اين لباس ها امروز هيچ كس حرفي براي گفتن نخواهد داشت من هم ديگر اجازه نمي دهم يك روح جن زده بيايد وسعي كند رفتارم را در مشتش بگيردوبه هر كجا خواست فوت كند كه من لب خواني فرشتگان را مي خواهم با پروانه هايي كه به سادگي از كنار من عبور نمي كنند با كافه هاي بي ودكاوقطار بي مسافر جنوب گفتم جنوب ! زبانم بشكند كه در جنوب هم خاطرات زيبايي از فرشتگان دارم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 17:36 توسط سعید مراد ی
|
|
||